![]() |
|
برگردان از الاهه بقراط | |
|
زمانی، مسافری از غرب نوشته بود: «زیبایی زنان ایرانی چنان خیرهکننده است که هوش از سر بیننده میرباید» ولی امروز چه چیز در ایران زیبا به شمار میرود؟ زیبا، هر آن چیزیست که کانالهای ماهوارهای نشان میدهند. زیبا، هر آن چیزیست که در فیلمهای هالیوود نشان داده میشود. امروز زنان ایرانی باور خود را به بیهمتا بودن خویش از دست دادهاند. ***** ![]() ![]() برگردان از الاهه بقراط دماغهای سربالا زیر روسری اشپیگل آنلاین (19 آوریل) در گزارشی که تنها به بخشی از زنان جامعه و به ویژه تازه به دوران رسیدههایی اختصاص دارد که در یک جامعه بیتولید و در یک اقتصاد بیمار، فقط مصرف میکنند، و تصویری به شدت نادرست از زنان غربی و زندگی در غرب دارند، زیر عنوان کوتاه «جنون زیبایی در ایران» چنین مینویسد: جنون زیبایی زیر روسری غوغا میکند. زنان ایرانی برای برنزه شدن تا مرز بیهوشی زیر آفتاب جزغاله میشوند و برای لاغر شدن جرعه جرعه سرکه مینوشند. ![]() «یاسمین تیفنزه» از سالها پیش در ایران زندگی میکند و هنوز نمیتواند این همه را درک کند. به یادداشتهایی از او از سرزمین هزار و یک عمل بینی توجه کنید: ممکن است در غرب درباره مانکنهایی که به بیماری لاغری و سوء تغذیه دچار هستند، بحث شود. در ایران اما رژیم گرفتن و عمل زیبایی، شیک و مد به شمار میرود. امکان ندارد زنان در ایران همدیگر را ملاقات کنند و یک برنامه رژیم غذایی رد و بدل نکنند و یا درباره آخرین عمل زیبایی که انجام دادهاند، حرف نزنند. زیبا بودن در ایران، یکی از وظایف اصلی زنان است. ![]() ولی واقعا چه چیز در ایران زیبا به شمار میرود؟ زیبا، هر آن چیزیست که کانالهای ماهوارهای نشان میدهند. زیبا، هر آن چیزیست که در فیلمهای هالیوود نشان داده میشود. و این همه در کشوری که زنانش از قرنها پیش به دلیل زیبایی طبیعیشان زبانزد بودهاند. زمانی، مسافری از غرب چنین نوشته بود: «زیبایی زنان ایرانی چنان خیرهکننده است که هوش از سر بیننده میرباید». امروز اما زنان ایرانی باور خود را به بیهمتا بودن خویش از دست دادهاند. زنان ایران به دلیل حجاب اجباری نمیتوانند مانند زنان در کشورهای غربی ببالند. تنها چهره آنها، و بخش کوچکی از موی و پرهیب پیکرشان است که در برابر بیگانه به نمایش در میآید.
اگر کسی پولش را نداشته باشد، از روشهایی استفاده میکند که در آلمان بیمارگونه ارزیابی میشوند: مثلا همراه با غذا سرکهای را میخورند که خودشان درست کردهاند تا چربی با اسید جایگزین شود. علاوه بر این در روز چندین لیتر آب مینوشند چرا که چربی باید به این وسیله از بدنشان خارج شود. به همه اینها یک ورزش شدیدا مبالغهآمیز نیز اضافه میشود. البته با موهای کاملا آرایش شده، صورت پودر و کرم مالیده و در فضایی که بوی عطر و ادوکلن گران قیمت آن را پر کرده است. امیر، یک مهندس پنجاه ساله از تهران میگوید: «فرقی نمیکند، در هر ساعتی که به پارک بروم، زنان چنان بی عیب و نقص به نظر میرسند که من همیشه از خودم میپرسم آخر اینها کی از خواب بلند شدهاند؟ چنان بوی عطر میدهند که من برای دویدن در پارک یک شال با خودم میبرم، حتی در تابستان. البته آن را دور گردنم نمیبندم، بلکه جلوی بینیام میگیرم تا مرا از موج عطری که از سوی زنان متصاعد میشود، حفظ کند». ![]() اخیرا پارکهایی مخصوص زنان ساخته شده تا چشم نامحرم به آنها نیفتد. در این نوع پارکها زنان میتوانند بدون حجاب حرکت کنند. نیروهای انتظامی برای این پارکها زنان انتظامی را به کار میگمارد. زنان ثروتمندتر اما پزشکانی را استخدام میکنند که برای آنها برنامه غذایی تجویز میکند. یک رستوران زنجیرهای در ایران از چندی پیش حتی سه وعده منوی غذای رژیمی برای بانوان طبقه بالا ارائه میکند. زنانی که از امکانات مالی کمتری برخوردار هستند، خودشان را در پلاستیکهای مخصوص نگهداری مواد غذایی میپیچند و زیر آفتاب دراز میکشند تا چربی بدنشان آب شود.
زنان ناجی غریق از مد برنزه بسیار نگران هستند چرا که زنان ساعتها زیر نور خورشید دراز میکشند، بدون آنکه چیزی بخورند. این کار اغلب به اختلال در گردش خون منجر میشود. ناجیان غریق در محلهای شنا همیشه از بلندگو اعلام میکنند که بانوان باید دست کم یک بار در ساعت دوش آب سرد بگیرند و به اندازه کافی مایعات بنوشند. آنها میخواهند با این هشدار مجبور نشوند هر روز چند بار آمبولانس صدا بزنند. چند وقت پیش، جنون برنزه شدن تا آنجا پیش رفت که خانمها پس از کلی شنا کردن زیر آفتاب، یک ساعت تمام هم روی نیمکت دراز کشیدند تاحمام آفتاب بگیرند. البته چند نفر از آنها متأسفانه به شدت دچار آفتابسوختگی شدند و حتی گفته میشود چند نفر هم جان خود را از دست دادند. هر زن ایرانی دوستی را میشناسد، یا دوست دوستش را، و یا دوستِ دوستِ دوستش را، که بدنش این اندازه از آفتاب و گرما را نمیتوانست تحمل کند. چندی پیش دولت دستور داد تمام این نیمکتها را، البته به دلایل بهداشتی، جمع کنند. عمل زیبایی در ایران به یک کار روزانه تبدیل شده است. همیشه و همه جا از آن حرف زده میشود. خیابانهای تهران پر است از زنان و مردانی که یک چسب زخم روی بینیشان دارند. از آنجا که بسیاری از ایرانیان دماغشان بزرگ است، عمل بینی به یکی از معمولترین عملهای زیبایی تبدیل شده است. در عین حال بزرگ کردن لبها و برجسته کردن استخوان گونهها و بزرگ کردن پستانها نیز بسیار رایج است. رفع چربی بدن نیز بیش از پیش طرفدار پیدا میکند. از آنجا که عمل زیبایی با هزینه همراه است، حتی برخی پدران اتومبیل خود را میفروشند تا دخترشان بتواند دماغش را مانند مدلهای مجلههای زیبایی عمل کند. آرایشگاههای زنانه و مردانه درایران جدا هستند. به همین دلیل سالنهای آرایش زنانه به استودیوهای زیبایی تبدیل شدهاند که زنان میتوانند یک روز تمام در آنها بدون هر مشکلی بسر آورند. کم نیستند سالنهای آرایش و زیبایی که حتی سه طبقه هستند زیرا اغلب پیش میآید که همه مشتریان چند بار در هفته تمامی روز در آنجا میمانند. مثلا برای اینکه لاک ناخنهای یک خانم باید با لباس شباش جور در بیاید. البته با این شکل و شمایل آنها در مجالس بزم خصوصی و پنهان ظاهر میشوند. اغلب بانوان موهای خود را مطابق الگوی غربی طلایی میکنند که متأسفانه با ترکیب رنگ موی زنان ایرانی، نه بلوند بلکه زرد میشود. از آنجا که خانمها فقط میتوانند چتری و جلوزلفی خود را از زیر روسری به نمایش بگذارند، آن را با اسپری فراوان پوش میدهند و بالا میبرند. بالاخره همه چیز حاضر میشود: با پوست به شدت قهوهای شده، وزنی به طور متوسط حدود چهل و پنج کیلو، آرایش خشک هالیوودی و کفشهایی با پاشنه پانزده سانتی واقعا هم زنان ایرانی با الگوهای غربیشان تقریبا هیچ تفاوتی ندارند. اما فقط تقریبا! چرا که زنان در غرب واقعا این شکلی نیستند! | |
من یک زنم با همه زنانگیم ..... 

جلویم را می گیری. با خشونت نگاهم می کنی. دستت را دراز می کنی و مقنعه ام را به جلو می کشی می گویی آفرین اینطور بهتر است...بعد با نگاهت مانتوم را وجب می کنی نه این دیگر نمی شود مانتوی تو نیم بند انگشت از حد مجاز کوتاهتر است باید عوضش کنی...
بعد می روی به سراغ شلوارم...این مظاهر غرب چیست که به پا کردی؟ چرا جلوی شلوارت پاره است؟ تو رپی؟ باید تعهد بدهی که دیگر اینگونه به خیابان نیایی و الا می بریمت وزرا...
حالا نوبت صورتم است...وا اسلاما..این همه آرایش برای چیست دختر ؟ مگر به عروسی می روی تازه به عروسی هم اگر می روی نباید آرایش کنی...برای چه ابروهایت را برداشتی مگر تو ازدواج کردی؟ تو در کدام خانواده بزرگ شدی که گذاشتند در این سن و سال موهایت را رنگ کنی؟ تو مظهر فسادی با آن بینی عمل کرده ات. عینکت را ببین...مثلا فکر کردی من نخواهم فهمید که این را برای جلب نظر پسرها می گذاری؟ همین الان اگر دکتر چشم پزشک اینجا بود به تو می گفتم که چشمانت ضعیف نیست و تو فقط به دنبال بی حجابی هستی...وای این را ببین....چرا دستکش دستت نیست؟ چرا ساعت مارک دار دستت است...دختر جان تو مال کدام خانواده ... هستی که این چنین تو را ... بار آورده اند...و من فقط نگاهت می کنم. باید موهایت را بگذاری زیر روسری و الا باید از ته بزنیشان...تو اصلا از ذات مشکل داری...
تو خیلی زنی...اندامت خیلی زنانه است...نه نه اینجوری نمی شود. تو باید خودت را تغییر بدهی و الا تبعیدت می کنیم به جایی که هیچ مردی نباشد...
تو عامل فسادی می فهمی؟ همه بدبختی های این مملکت از توست...
از تویی که اینگونه راه می روی و لباس می پوشی...تو اصلا نباید زن باشی...باید درشت باشی. باید مردانه راه بروی و مردانه لباس بپوشی و مردانه زندگی کنی ...مثل ما...اصلا نباید ظرافت های زنانه ات پیدا باشد...
دیگر جایی از وجودم را نمی یابی که به آن انگ بزنی پس مقنعه ام را کنار می زنی و فریاد می زنی وا تو اصلا جایت در وزراست راه بیوفت و من نمی دانم پوشیدن یک لباس با یقه هفت آن هم زیر مانتو آن هم زیر مقنعه کجای مردانگی این مردان را به وجد می آورد.
تو وجودم را می کاوی و من فقط نگاهت می کنم...تو مرا می بویی و با خشم یک سطل آب بر سرم خالی می کنی که من خود خود فسادم...من فقط نگاه می کنم...همین...حرف می زنی داد می زنی تحقیرم می کنی تهدیدم می کنی و من فقط نگاه می کنم...
دلم می خواهد همین اینجا در همین لحظه خدایی که می گویی هست بیاید به قضاوت بنشیند...حرفهایت تمام نمی شود..از همه وجودم از همه هستیم انگ فساد می زنی انگ بی دینی انگ بی حرمتی انگ بی حجابی...
حرفهایت تمام نمی شود. و من فقط نگاهت می کنم...وقتی سکوتم را می بینی به وجد می آیی زن فریب خورده که مرا امر به معروف کرده ای و نهی از منکر زن مسخ شده...دستمالی از جیبم در می آورم...به صورتم می کشم...ببین سفید است...هیچ رنگی روی آن نیست که من صورتم را به آن آذین داده باشم...
این عطر وجود من است نه کنزو لاگست و دیور...این عطر زن بودن من است
ببین این رنگ موی من است نه رنگ مویی که تو فکر می کنی...مانتویم را ببین هیچ جایی از بدنم را به نمایش نمی گذارد که بدنم را اسیر یک مشت خرافه و حقارت می کند...
من یک زنم مثل تو او با همه خصایص زنانگی...من آفریده اویم...چه کنم که زنم؟ در خانه حبس شوم؟ وجودم را به تحقیر ببرم؟ برای چه؟ اگر چادر سرم کنم و زیر آن هیچ نپوشم خوب است؟ زن هایی از خودتان دیده ام که لباس های آنچنانی می پوشند روی چادر به سر می کنند آنها خوبند؟
می دانی همچنس من تو با من مشکل نداری
تو با زن بودن من مشکل داری...همه جرم من اینست که زنم...یک زن با همه زنانگیش...
با همه ظرافت های زنانگی...با همه عطر وجود زنانگی...تو مشکلت اینست نه حجاب من نه یک تار موی من نه دستان بدون دستکشم...
می دانی مشکل تو اینست که مسخ شدی...مسخ یک مشت مرد
...مردهایی که خواستند و خواستند و خواستند که حکومت کنند...که ریاست کنند...که زن را این موجود لطیف را در پستو های خانه حبس کنند...می دانی زن مسخ شده تو ابزاری...تو آلت دستی برای ریاست آنها...اگر همسرت یا بهتر است بگویم مردت را فردا با زنی دیگر ببینی نمی توانی اعتراض کنی چون خودت چون خود خودت این حق را به او دادی که تحقیرت کند و به اسارت بردت...
تو مادری ولی به فرزند یعنی به فرزند پسرت این اجازه را می دهی که تو را به اسارت خانه بکشد...باور کن یک تار موی من یا بوی عطر من یا رنگ لبهای من باعث فساد نیست...باعث بی حجابی نیست...دنبال فساد در جایی بگرد که خود عامل فساد است...من عامل نیستم...
مــن زنــــم...یک انسان...یک آفریده خدای تو...درست مثل تو...ولی معتقدم به حق انتخاب به آزادی و به حقوق برابر...
من معتقدم به آزادی و تو معتقدی به اسارت...خوب وجودم را گشتی ولی هیچ نیافتی که نشانی از بی شرمی باشد...تو مشکل با وجود من است...با رنگ وجودم با عطر وجودم با طرح وجودم نه با نوع لباسم و نوع آرایشم...
ولی این را باور کن که من یک زنم با همه ظرافت های زنانه و با همه حقوق انسانی...نمی گویم به من احترام بگذار...می گویم به خودت به زن بودن خودت احترام بگذار...همین...
حالا کجا باید برویم؟
حرفهایم تمام می شود ...تو می روی و زن دیگری می آید...و باز بازی از نو...
عبدالله نوری سالهاست كه سكوت كرده است و این گپوگفت هم به معنای گفتوگو و شكست سكوت او نیست. آنچه میخوانید مروری است بر خاطرات مردی كه عمرش را در مبارزه در راه انقلاب اسلامی و مدیریت در جمهوری اسلامی گذرانده و اكنون كنج خانه نشسته است پیش از آنكه بازنشسته شود.
خاطرات عبدالله نوری گنجینه گرانبهایی است كه او با فروتنی در اختیار شهروند امروز قرار داده است؛ فروتنیای كه از لحن و كلام آرام و شمردهاش نیز پیداست. با لهجه غلیظ اصفهانی و به آرامی به پرسشهای ما پاسخ میدهد و تا نپرسیم نمیتوانیم او را به حرف آوریم به جز یك جا كه داستان اولین
روزهای مدیریت خود در سازمان صداوسیما را روایت میكند و چون به میان كلامش میپریم از ما میخواهد صبر كنیم تا شرح كامل ماجرا را بشنویم و چون اندكی بیش از اندازه سكوت میكنیم و غرق در روایت شیخ از تاریخ انقلاب میشویم با طعنهای كه ظاهرا در ذات لهجه اصفهانی است میپرسد: ادامه بدهم؟ و ما كه در برابر آزمون شیخ قرار گرفتهایم از جا میپریم كه بعله...
گفتوگو با عبدالله نوری كار سختی است. مانند معلمی میماند كه همواره در فكر حساب كشیدن از شاگردش است. مانند استادی است كه هر لحظه در كمین یك خطای دانشجو نشسته است. همچون طلبهای است كه اصل كارش اشكال كردن در درس استاد است و این همان عبدالله نوری است كه میگویند پای پیاده ساختمان 18 طبقه وزارت كشور را طی میكرد تا از احوال وزارتخانهاش بیاطلاع نماند. البته روشن و آشكار است كه عبدالله نوری در سینه ناگفتههای بسیاری دارد كه آنها را بیان نمیكند. شاید زمان را هنوز مناسب نمیداند و نیز آنگونه كه خود میگوید حافظهاش همه جا یاری نمیكند. ترجیح میدهد در خاطرهگویی به جای تكگویی روش گفتوگویی در پیش گرفته شود و این شاید همان گفتوگو باشد.
تحریریه شهروند امروز بزودی بخشی از مجله را به خاطراتی از این دست اختصاص خواهد داد.
****
ابتدا از تحصیلات حوزوی شما آغاز میكنیم بد نیست اگر بگویید كه تحصیلات حوزویتان را چه زمانی و در كجا آغاز كردید؟ به حوزه علمیه قم رفتید یا در حوزه علمیه اصفهان درس خواندید؟
سال 1344، حدودا پانزده ساله بودم كه وارد حوزه اصفهان شدم.
آیا از حادثه 15 خرداد 1342 تاثیر پذیرفته بودید و آن ماجرا تاثیری در تمایل شما به طلبه شدن داشت؟
گمان نمیكنم كه در طلبه شدن ما چندان موثر بوده باشد. البته ما به نهضت برآمده از 15 خرداد علاقه داشتیم، نوارها را گوش میدادیم و در برخی جلسات خصوصی شركت میكردیم. طلبه شدن خواست اولیه من نبود. هنگامی كه به دبیرستان میرفتم، در تعطیلات تابستان، پدرم مرا به مدرسه صدر اصفهان میفرستاد تا مقدمات كتابهای درسی حوزوی را بخوانم. سال سوم دبیرستان را كه تمام كردم، بعضی ازآقایان با پدر من صحبت و اصرار كردند كه بهتر است ایشان طلبه بشود و بنابراین به توصیه و خواست پدرم بود كه من در این مسیر قرار گرفتم و طلبه شدم.
خانواده شما خانوادهای روحانی بود؟
نه.
میگویند كه روحانیت دو دستهاند.روحانیون برآمده از خانوادههای روحانی مثل خانواده آقا موسی صدر كه تمایلات سنتی و محافظهكارانهتر دارند و روحانیون برآمده از خانوادههای متوسط و فقیه كه رادیكالتر و انقلابیتر هستند. گروه اول سمت و سوی دینی - علمی دارد و گروه دوم سمت و سوی انقلابی - اجتماعی. میخواهم بدانم كه شما در كدام سوی این طیف قرار دارید؟
خیلی در ابتدا انگیزههای سیاسی – اجتماعی نداشتم. خانواده ما خیلی مذهبی و سنتی بودند و گرایش شدیدی به سمت روحانیت اصفهان داشتند. از همینرو علاقه داشتند كه یكی از فرزندانشان هم در مسلك روحانیت باشد.
خود شما چه تصوری از روحانیت داشتید؟آیا تحت تاثیر كاریزمای مذهبی آقای بروجردی بودید یا نه؟
شكی نیست كه آقای بروجردی شخصیت بزرگی بودند و در ذهن ما نیز جا باز كرده بودند. اما بعد از آقای بروجردی، این امام خمینی بود كه در ذهن ما جایگاه ویژهای داشت.
جذبه امام خمینی چه بود كه در ذهن شما جایگزین آیتالله بروجردی شد؟ چرا به سمت آقای گلپایگانی یا شریعتمداری نرفتید؟
بالاخره خانواده ما در كنار گرایشات مذهبی تندی كه داشت، گرایشات ضد حكومتی هم داشت. به قول معروف از تخم كه درآمدیم، خانوادهمان را ضد حكومت یافته بودیم. نه اینكه مبارز باشند، ولی با شاه مخالف بودند. متدین بودند و شاه را بیدین میدانستند، نگاهشان دینی بود و نه سیاسی. وقتی ظاهر و قیافه همسر شاه را میدیدند، به منتقدین و مخالفان میپیوستند. لذا ما از اول نسبت به شاه خوشبین نبودیم و همین در تمایل ما به سمت آقای خمینی موثر بود.
حساسیتهای سیاسی تا چه حد داشتید؟ به عنوان مثال چقدر متوجه و متمایل نهضت ملی شدن صنعت نفت بودید؟
اصلا آنها در ذهن ما نبود.
خانواده شما هم متمایل به آقای خمینی و روحانیت سیاسی بودند؟
پدر من گرایشات دینی خود را به صورت سنتی از علمای اصفهان میگرفت. اینطور نبود كه اگر چهار نفر آدم تند و داغ سیاسی حرفی بزنند، او سریعا تایید كند. پدر من اصلا مقلد آقای خوئی بود.
خود شما مقلد چه كسی بودید؟ آیتاللهخوئی یا آیتالله خمینی؟
الان خاطرم نیست كه آیا به تبع پدرم مقلد آقای خوئی بودهام یا نه. تا جایی كه یادم میآید به گمانم امام بودهام. البته آن طرف را هم نفی نمیكنم چون یادم نیست.
تا چه زمانی در حوزه اصفهان بودید؟
یك سال. سال بعد به قم آمدم.
نگاهتان به حوزه قم چگونه بود؟آیا آنجا را هاروارد خود میدیدید؟
بالاخره یك گام رو به جلو بود. قم و نجف در هر حال دو حوزه اصلی دینی بودند.
چرا نجف نرفتید.
خیلی به این مساله فكر نكرده بودیم. فكر میكردیم كه قم نیازمان را برطرف میكند.
در قم پای درس چه اساتیدی نشستید؟
درسهای سطح بالاتر مثل مكاسب و نهایه را نزد آقایان فاضل لنكرانی، حسین نوری، مظاهری و یوسف صانعی خواندم و درس خارج فقه را نیز بیشتر نزد آقا موسی زنجانی و آقا مرتضی حائری فرا گرفتم.
درس آقای منتظری نرفتید؟
نه.
تفاوت میان حوزه قم و اصفهان در چه بود؟ آیا حوزه قم، سیاسیتر بود؟
حوزه اصفهان در مقایسه با قم چندان رونقی نداشت.
آیا حوزه قم سیاسیتر نبود؟ یعنی آیا شما در قم سیاسیتر و انقلابیتر نشدید؟
طبیعتا همینطور بود و سن و سال ما هم با گرایشات رادیكالی جور درمیآمد.
گفتید خانواده شما به لحاظ دینی منتقد حكومت پهلوی بودند اما دورنمای شما از حكومت اسلامی و تغییر حاكمیت چه بود؟ آیا حكومت اسلامی آرمان شما بود؟
ما صاحبنظر كه نبودیم. تابع نظرات بودیم. البته آیتالله خمینی یا منتظری یا ربانی شیرازی كه بیشتر به مسائل انقلابی میپرداختند نیز با تحول نظری همراه بودند. به فرض، نظرات ابتدایی امام با نظرات ایشان در سال 57 بسیار متفاوت بود. ایشان هم در ابتدا به دنبال اصلاح حكومت بودند. اصولا بحث تغییر حكومت برای ما بیشتر از زمانی كهامام در نجف بحث «حكومت اسلامی» را مطرح كردند، جدی شد. تا قبل از این، تغییر رژیم و براندازی در ذهن ما جا باز نكرده بود.
آیا سخنرانی امام در باب حكومت اسلامی، هیچ بحث و جدلی را در حوزه به وجود نیاورد؟ به هر حال نظر امام، نظر بدیع و تازهای بود. آیا این جدید بودن، پرسش برانگیز نبود؟
شرایط روحی ما بسیار خاص بود. ما كاملا شیفتهامام بودیم. یادم نمیرود كه حتی در مباحث علمی فقهی و فنی نیز اگر استاد ما در كلاس درس، نظر آقای خمینی را نقد میكرد، ما حساس میشدیم و خیلی جدی تحقیق میكردیم تا به استاد اثبات كنیم كه آقای خمینی درست میگویند. اصلا تاب و تحمل نقد امام را نداشتیم.
آیا در آن سالها عضو هیچ یك از تشكلهای سیاسی روحانی و غیر روحانی هم شدید؟
نه.
نوع فعالیتهای سیاسی و انقلابیتان چگونه بود؟
توی همه سرها بودیم و با این حال در یك تشكل خاص نبودیم. در بسیاری از جلسات حضور داشتیم، چه در مقام برگزاركننده و چه در مقام یك مستمع عادی. اما عضو هیچ گروهی نبودیم.
حتی با بچههای نهضت آزادی یا مجاهدین خلق هم جلسه نمیگذاشتید؟
نه.
تا چه سالی قم بودید؟
تا سال 55 یا 56.
و بعد؟
به اصفهان بازگشتم.
میگویند كه فضای اصفهان در اختیار شما بوده است. شما با جریانات مبارز و انقلابی اصفهان مثل جریان آقای طاهری، چه نسبتی داشتید؟
ما در آن سالها در قم از دوستان و علاقمندان آقای منتظری و ربانی شیرازی بودیم. آقای ربانی شیرازی واقعا یك عنصر سیاسی بود و حتی چه بسا سیاسیتر از آقای منتظری. ما هیچگونه رفت و آمدی با بیوت مراجع در قم نداشتیم. شاید فقط در مقام انتقاد بود اگر همراه عدهای به دفتر مراجع میرفتیم.
به بیت امام در قم هم نمیرفتید؟
چرا میرفتیم. آقای پسندیده در آنجا بودند.
ولی آقای پسندیده چندان متمایل به نیروهای انقلابی نبودند.
بالاخره آنجا هم یكی از پاتوقهای ما و دوستان بود. اما شاخص مبارزه در قم آقای منتظری و ربانی شیرازی بودند. در اصفهان هم بالطبع، ما با آقای طاهری زیاد رفت و آمد داشتیم. با علمای دیگر هم ارتباط داشتیم اما این ارتباط خیلی قوی نبود. در ضمن ما با آقای طاهری، هممحلی هم بودیم. اما چهرههای فعال دیگری هم در اصفهان بودند مثل آقای روحانی و پرورش و عطریانفر و دكتر مالك.
قبل از انقلاب زندان هم رفتید یا نه؟
زندان طولانی نه. در حد گرفتن و بردن و سپس آزاد كردن بوده است، اما به زندان طولانی نرفتم. برای فوت حاج آقا مصطفی ما باید برنامه میگرفتیم در اصفهان. مراسمی در مدرسه صدر اصفهان گرفته شد كه آقای طاهری هم آنجا سخنرانی كردند. ما در چنین برنامههایی فعال بودیم. یا قبلا در ماجرای كشته شدن یك طلبه – آقای شریفی – ما فعالیتهای زیادی میكردیم. البته من در همین میان برای 40 روز در ایران نبودم. به سوریه رفتم و با مرحوم محمد منتظری بودم.
در اصفهان، رئیس حوزه آقای محمدحسین خادمی بود. ایشان چگونه شخصیتی داشتند؟ میگویند كه ایشان خیلی شخصیت علمی قویای نداشتند. درست است؟
نه، ایشان مورد تایید شخص امام خمینی هم بودند. به لحاظ علمی هم شخصیتی بافضل بودند. حوزه اصفهان چهرههای موثر و مهمی داشت. آقای ارباب، مرحوم آقای فیاض، آقای طیب، شیخ علی صریحی اصفهانی، مرحوم مشكات، مرحوم آقای محمد امامی، آقای خراسانی، مرحوم آقای ادیب و محقق و اردكانی و بسیاری افراد دیگر در اصفهان بودند. تا زمانی كه آقای خراسانی بود، ایشان رئیس حوزه علمیه بودند اما بعد از فوت ایشان آقای خادمی رئیس حوزه علمیه شدند و واقعا شخصیت بافضلی هم بودند.
شما با این روحانیون مشكلی نداشتید؟
چرا، داشتیم. بالاخره ما سیاسی بودیم. كتاب شهید جاوید درآمد. ما نسبت به متن و محتوای كتاب ایرادی نداشتیم و نویسنده كتاب را هم قبول داشتیم. آقای منتظری هم بر كتاب تقریظ نوشته بودند و این برای ما مهم بود. ما با آن روحیه جوانی، مخالفتها را به حساب ساواك میگذاشتیم. با همین علمای مخالف جلسه بحث میگذاشتیم و گاهی آنها به پدر من تذكر میدادند كه مواظب باشید ایشان به مسیر انحرافی كشانده نشود. مرحوم آقای شمسآبادی یكی از مخالفان اصلی «شهید جاوید» بود و شاید بتوان گفت كه اصلیترین مركز مبارزه با این كتاب، دفتر ایشان بود. آقای شمسآبادی به پدر من هم تذكر داده بودند كه مواظب فلانی باشید.
آیا توجه شما و روحانیت سیاسی به «شهید جاوید» به واسطه آن نبود كه در این كتاب هدف امام حسین تشكیل حكومت اسلامی معرفی شده بود؟ آیا مجددا رجوع كردهاید به آن كتاب و تصورتان نسبت به مدعای این كتاب آیا همچنان همان تصور است؟
دوباره مراجعه نكردهام و حضور ذهن ندارم درباره محتوای كتاب. اما راجع به خیلی از نكات و مسائل نظر ما عوض شده است.
آقای طاهری در این میان چه جایگاهی داشت؟ دوگانه طاهری – خادمی از چه زمانی شكل گرفت؟
ایشان در همان اوایل سالهای مبارزه، سال 42 یا 43 به اصفهان آمدند و تا انقلاب هم در اصفهان بودند. نمیدانم دوگانه طیف خادمی– طیف طاهری از كجا شكل گرفت. ما خودمان پای ثابت نماز آقای خادمی در مسجد دارالشفاء بودیم. به این دوگانه توجه نداشتیم.
واقعا این دوگانه وجود نداشت یا شما متوجه آن نبودید؟
اگر دوگانگی وجود داشت كه حتما ما باید در جریان بودیم اما بالاخره دستهبندیهایی بود. مثلا سال 57 بود. 10 یا 15 روز به رمضان مانده بود كه ریختند و آقای طاهری را گرفتند. به طور طبیعی ما به بازار اصفهان و مدرسه صدر رفتیم و گفتیم كه باید شلوغ كرد و كاری كرد. بازاریها و طلبهها را جمع كردیم. راه افتادیم به صورت جمعی به طرف منزل آقای خادمی. در ذهنمان هم این بود كه آقای خادمی باید یك اقدام جدی و تند بكند. اما انتظار ما برآورده نشد و بنابراین به طور طبیعی در دفاع از آقای طاهری نسبت به آقای خادمی موضعدار شدیم. بنابراین ما گفتیم كه تا این ماجرا روشن نشود از اینجا بیرون نمیرویم. در حدود 10 روز در آنجا متحصن بودیم. تا اینكه تصمیم گرفتند این تحصن را كه به یك پایگاه سیاسی تبدیل شده بود به هم بزنند. همه به آنجا میآمدند؛ آقای سالك،آقای پرورش، آقای عطریانفر و خیلی دوستان بودند. شب پنجم رمضان آمدند تا پایان تحصن را اعلام كنند و در مقابل، جمعیت هم تصمیم به تظاهرات گرفت. درگیری شد و چند نفر هم كشته شدند از جمله پسر عموی بنده كه ایشان هم نزدیك خانه آقای خادمی شهید شد. احساس حكومت این بود كه ممكن است نتواند شهر را كنترل كند. از صبح فردا حكومت نظامی اعلام كرد. حدود هفتم شهریور بود.
آقای خادمی چه مراودهای در این ماجرا با شما داشت؟ آیا نمایندگان شما را میپذیرفت؟
خود ایشان روزها میآمد و در تحصن مینشست. اما منتقد هم بودند و میگفتند كه توقعات شما عملی نیست. ولی برخورد منفی و حذفی نمیكردند. اما شاید این دو طیف شدن از همینجا شروع شده بود، دقیق نمیدانم.
شما چه رابطهای با سید مهدیهاشمی و «هدفیها» داشتید؟
ما طرفدار «شهید جاوید» بودیم ولی اصلا نمیدانستیم كه گروهی با هدایت مهدیهاشمی وجود دارد و دیدگاههای افراطی در دفاع از «شهید جاوید» دارد. من در هنگام قتل مرحوم شمسآبادی، در قم ساكن بودم. یادم هست كه یك چهارشنبه بعدازظهر بود كه از قم به اصفهان آمدم. در تاكسی بودم كه راننده تاكسی گفت فلان آخوند بیچاره را كشتند. او نام آقای شمسآبادی را هم بلد نبود و من یك به یك اسم روحانیون اصفهان را گفتم تا به شمسآبادی رسیدیم و او تایید كرد و گفت كه بله، او را كشتهاند. ما هم كه فورا ساواك را در ذهن متهم میكردیم و میگفتیم كه كار آنها بوده است. پس از قتل شمسآبادی، حكومت اعلام كرد كه ما قاتلان را گرفتهایم. سید مهدیهاشمی و یك مجموعهای را به عنوان قاتلان شمسآبادی معرفی كردند. حالا ما میگفتیم كه ساواك هم شمسآبادی را كشته و هم سید مهدیهاشمی را میخواهد خراب كند. حتی وقتی دو نفر از اعضای گروه مهدیهاشمی اعتراف به كشتن شمسآبادی كردند ما گفتیم كه حتما اعتراف آنها زیر شكنجه بوده است. بعد از انقلاب این افراد همگی آزاد شدند. پس از آزادی آنها من خودم از افرادی بودم كه گفتم تكلیف این پرونده باید روشن شود. به سید مهدیهاشمی گفتم كه بروید و تقاضای بررسی این پرونده در یك دادگاه آزاد و علنی را بدهید. در این دادگاه یا شما توسط جمهوری اسلامی تبرئه میشوید و یا مشخص میشود كه مشكلی دارید و در این صورت ما نمیتوانیم با شما همكاری كنیم.
حاضر شدند این كار را بكنند؟
نه، حاضر نشدند. وقتی هم كه احساس كردند جو مناسب نیست، جعفرزاده و شفیعیزاده كه قبلا به عنوان عامل معرفی شده بودند، رفتند و نبودند. سید مهدی هم كه منكر بود. نهایتا البته آنها را گرفتند و ماجراهای بعدی پیش آمد. البته طرفداران سید مهدی مدعیاند كه او این كار را به هیچ وجه نكرده است. ما ولی در این خصوص واقعیت نهایی را نمیدانیم چون ارتباطی با آنها نداشتیم.
پس شما ارتباطی با «هدفیها» نداشتید؟
نه، من حتی آقای شمسآبادی را وابسته به ساواك هم نمیدانستم و این نكات را به خود آقای منتظری هم گفتهام. ولی در آن موقعیت ما پرونده ساواك برای مهدیهاشمی و گروهش را هم یك پرونده ساختگی میدانستیم و آنها را مظلوم میدانستیم و بنابراین مدافع آنها بودیم. بعد از انقلاب هم با آنها رابطهمان قطع شد چون معتقد بودیم كه باید مساله آنها در یك دادگاه آزاد روشن شود.
رابطهتان با محمد منتظری چگونه بود؟ چون اشاره كردید كه با ایشان سفری به سوریه هم داشتهاید؟
وقتی كه من درس میخواندم،محمد منتظری درسش را خوانده بود و یك عنصر سیاسی و مبارز كامل بود. بعد هم كه درس ما تمام شد، او از ایران رفته بود و داخل نبود. سال 55 یا 56 بود كه من به سوریه رفتم و در آنجا مدتی را با مرحوم محمد بودم. در سوریه ولبنان مدتی با ایشان بودم كه برگشتم و ایشان همچنان همانجا بود.
در آغاز به سراغ آموزش نظامی و چریكی هم نرفتید؟
نه، من بیشتر میخواستم محمد را ببینم و ناظر ارتباطات او باشم.
هدف تفریحی داشتید از این سفر؟
بیشتر میخواستم دوستان را ببینم.
روابط و مناسبات شما با سید احمد خمینی از كجا آغاز شد؟
از زمانی كه طلبه بودیم با سید احمد آقا آشنا شده بودیم تا سال 56، 57 كه از ایران رفتند.
چرا محوریت بیت امام در قم با آقای پسندیده بود و با سید احمد آقا نبود؟
حاج احمد آقا، دیر طلبه شده بود. فكر میكنم بعد از دیپلم، به دنبال طلبگی رفته بود. بنابراین طبیعی بود كه آقای پسندیده در محوریت بیتامام در قم قرار بگیرند.
گویا سیداحمد آقای خمینی بعد از انقلاب یك سخنرانی در منزل شریعتی میكنند و در آنجا میگویند كه ما باید به دنبال یك جریان باشیم كه فراتر از حزب جمهوری و دولت موقت باشد، باید یك خط سه داشته باشیم.
گمان میكنم این سخنرانی متعلق به بعد از ریاست جمهوری بنیصدر باشد.
عملیاتی شدن آن؟
نه طرح آن، وگرنه كه اصلا این ایده عملیاتی هم نشد.
چطور شد كه شما از اصفهان به تهران آمدید؟
واقعا ارادی نبود. امام در بیمارستان قلب بستری شده بودند و پس از آن به خانهای در همین خیابان دربند آمدند. یكی از روزهایی كه ما در آنجا بودیم، حاج احمد آقا گفت كه مطابق قانون باید یك شورای عالی قضایی تشكیل شود و این شورا نیز متشكل از رئیس دیوان عالی كشور، دادستان كل كشور و سه قاضی به انتخاب قضات دیوان یا قضات كل كشور باید باشد. حاج احمد آقا گفت كه تا پیش از انتخاب آن سه قاضی كه مراحل طولانی دارد و باید طی شود، امام گفتهاند كه فلانی بیاید و به نمایندگی از من در آن شورا شركت كند. ایشان از من پرسیدند كه آمادگی دارم یا نه.
چقدر امام با شما آشنایی داشت؟ آیا ایشان را از نزدیك و در یك جلسه خصوصی تا آن زمان دیده بودید؟
نه، من نجف هم نرفته بودم. احتمالا ما را معرفی كرده بودند به ایشان. شاید آقای منتظری یا آقایهاشمی یا سید احمد آقا ما را معرفی كرده بودند.
این افراد شما را به عنوان یكی از محورهای مبارزه میشناختند؟
واقعیت این بود كه آدم كم داشتند و بنابراین ما را معرفی كرده بودند.
پس از این بود كه به صدا و سیما رفتید؟
در همین فاصله، سید احمد آقا به من گفت كه بیا و با آقای طارمی – كه الان در بیت رهبری است و زمانی هم سفیر ایران در عربستان بود – در صدا و سیما همكاری كن. گفتم كه نمیتوانم. پرسید چرا؟ گفتم نمیخواهم به تهران بیایم. فعلا كه اصفهان هستم و اگر بخواهم به جایی بروم، به قم میروم. حاج احمد آقا اصرار كرد و گفت كه آقای طارمی هم دستتنهاست و نیاز به كمك هست و شما بروید فكر كنید. آقای طارمی معاون اطلاعات و اخبار صدا و سیما بود كه مهمترین معاونت صدا و سیما بود. بنیصدر هم كه رئیس جمهور شد و خدمت امام رفت و خواست كه صدا و سیما زیرنظر رئیس جمهوری باشد، امام پذیرفت و با این حال شرط كرد كه مدیر اطلاعات و اخبار صدا و سیما را خودم تعیین خواهم كرد. امام میدانست كه چه چیزی دارد میگوید. حاج احمد آقا میگفت كه «مهم ساعت دو بعدازظهر است كه مردم پیچ تلویزیون را بپیچانند، ببینند در مملكت چه خبر است، قبل و بعدش هم دست بنیصدر باشد.»
شما پیشنهاد را نپذیرفتید؟
در آن جلسه گفتم كه نمیپذیرم و حاج احمد آقا گفت كه حالا برو و فكر كن. بعد هم به آقای طارمی گفت شما كه به قم دارید میروید، با آقای نوری همراه شوید و با هم بروید. آقای طارمی هم در مسیر با ما صحبت كرد و من پس از بازگشت از قم به صدا و سیما نزد آقای طارمی رفتم. گفتم كه حالا چه كار كنم. ایشان هم گفتند كه معاونت ما سه بخش دارد: بخش برونمرزی، بخش دفتر مركزی خبر و بخش پخش خبرو آقای لاریجانی هم در بخش دفتر مركزی خبر بود و به من پیشنهاد مسوولیت بخش پخش خبر را دادند. ما را به اتاقی در طبقه سوم ساختمان پخش بردند و اتاق مدیر را به ما نشان دادند.
چه سالی بود؟
سال 1359 بود.
آیا شما اصلا با تلویزیون نسبتی داشتید؟ چون خیلی از خانوادههای سنتی تلویزیون نمیدیدند؟
ما هم جزو همین دسته بودیم كه اصلا با صدا و سیما بیارتباط بودیم و حالا قرار بود كه مدیر یك مركز در آنجا بشویم. وقتی وارد اتاقم شدم با خانمی مواجه شدم كه آنجا نشسته بود و وقتی كه پرسیدم ایشان چه كسی است گفتند كه منشی بنده است. خانم منشی را همان روز صدا كردم و گفتم كه ظاهرا از امروز من اینجا رئیس هستم و شما هم اگر میتوانید خودتان را با قیافه من تنظیم كنید سر كار بیایید وگرنه نیایید. از فردا خانم منشی حجابشان مناسبتر شد و خیال ما هم راحت شد. چند روز بعد ما را صدا كردند و خواستند كه به دفتر مدیر اطلاعات و اخبار برویم. در آنجا به ما گفتند كه تصمیم گرفته شده از قسمت «پخش خبر» هجده نفر اخراج شوند و چون مربوط به قسمت شماست، نامهاش را شما باید امضا كنید. من هم گفتم كه اگر مربوط به قسمت من است، من باید تشخیص بدهم كه چه كسی اخراج شود. گفتند كه ما بررسی كردهایم و اینطور تشخیص دادهایم. من هم گفتم كه اگر بررسی كردهاید، خودتان هم امضا كنید. بنابراین ناسازگاریهای ما از همان ابتدا شروع شد. ما پس از این شنیدیم كه كاركنان صدا و سیما همگی دارند دست از كار میكشند و به سمت دفتر ما میآیند تا تكلیف را روشن كنند. مدیریت ما را خواست و گفت كه چه میخواهید بكنید؟ گفتم میروم در جمع آنها صحبت كنم.
دنبال نظر امام و خانواده ایشان نبودید؟
سیدحسین آقا خمینی طرفدار بنیصدر بود ولی بیت امام را نمیدانم و یادم نیست. وقتی كه قرار شد از بنیصدر حمایت كنیم یكی از علما كه نمیخواهم اسمشان را ببرم از تهران آمدند تا با ما صحبت كنند نظر ما را برگردانند. ما نظر آن فرد را نپذیرفتیم و حزب آقای باهنر را فرستاد تا با همدیگر صحبت كنیم. من از مرحوم باهنر پرسیدم كه آیا به نظر شما آقای بنیصدر آدم بدی است یا میگویید كه فارسی بر بنیصدر ترجیح دارد. نمیدانم این جمله را من گفتم و آقای باهنر تایید كرد یا خود ایشان گفت كه جلالالدین فارسی میتواند رئیس جمهور شود و بنیصدر نخستوزیر او شود. ما هم گفتیم كه اگر ایشان از نظر شما برای نخستوزیری مناسب است، ما میگوییم كه میتواند رئیس جمهور هم باشد. جلسه به نتیجه نرسید و ما هم در كنار جامعه روحانیت مبارز اصفهان و آقای طاهری از بنیصدر حمایت كردیم.
ارتباطی هم با بنیصدر داشتید؟
نیروهای اطراف آقای بنیصدر نوعا قوی بودند. در اصفهان آقای سلامیتان و غضنفرپور اطراف ایشان بودند كه آقای سلامتیان آدم توانایی بود. ما البته با بنیصدر هم جلسه گذاشتیم و صحبت كردیم و مواضع ایشان را پرسیدیم.
از «خط سه» صحبت نكردید. چطور شكل گرفت؟
من نمیدانم كه این «خط 3» اصلا چه بود. «خط سه» فقط یك سخرانی بود و بس. اصلا چیزی به نام «خط سه» شكل نگرفت. ما یك روز در صدا و سیما بودیم كه گفتند حاج احمد آقا در جایی صحبت كرده و گفته كه این داستان حزب و آن هم داستان بنیصدر، پس باید یك جریان سوم تشكیل شود تا نیروهای مستقل و معتدل در آنجا جمع شوند. در همین حد بود. اینطور نبود كه عدهای دور هم بنشینند و بگویند كه ما «خط سه» هستیم و جلسه بگذارند.
ولی از بیرون كه نگاه كنیم این «خط سه» را میتوانیم شناسایی كنیم. جریانی كه مورد اعتماد امام است اما از جریان موجود هم فاصله دارد.
بله، رئیس جمهور كه آمد ما دیدیم كه این آقا اصلا خیلی عجیب و غریب است و اصلا به حد خودش قانع نیست. بنابراین ما علاوه بر حزب جمهوری نسبت به بنیصدر هم موضع پیداكردیم. اینجا بود كه بحث «خطسه» پیش آمد ولی واقعا در حد حرف بود. شاید شما بگویید كه فلانی و فلانی نماد خط سه هستند ولی واقعا یك جریانی با این عنوان شكل نگرفته بود.
یعنی جلسهای هم در این راستا نداشتید؟
حداقل من در جلسهای نبودم كه موضوعش «خط سه» باشد. «خط سه» در حد یك سخنرانی بود و تمام شد.
چرا بعد از ناامیدی از بنیصدر به حزب جمهوری رجوع دوباره نكردید؟
چون قبول نداشتم آنجا را و روابط آنجا را از بالا به پایین میدیدیم. این مشكل البته یك مشكل عمومی است. یادم میآْید كه سال 78 وقتی به شورای شهر تهران رفتیم، یك روز آقای مهاجرانی به نقل از همسرشان كه عضو شورا بود به من گفتند كه خانم كدیور میگویند فلانی یك دیكتاتور مصلح است. خیلی باید كار بنیادی شود تا تفكر ما تغییر كند. اصلا به دنبال فكر جمعی نیستیم و همگی دنبال حاكم كردن نظر خودمان هستیم
سال جدید در پیش است و شور ناچیزی فضای راکد و رخوتناک جامعه را دستخوش تحول کرده است.
عید، فصل تازه را که بیاورد خنده زودتر از شکوفه ها خواهد نشست به لبان ما. روزها را با این امید رج می زنیم که دم مسیحایی بهار، روحی تازه در کالبد خسته و تکیده مان بدمد و تعطیلات مهلتی باشد برای تنفسی دوباره. به خیالمان دژخیم هم از شوق فراوانی عیدانه، دمی آسوده خواهد آرمید اما خبر توفنده از راه می رسد و تومار رویاهای رنگارنگمان در هم می پیچد: “دستگیری دوازده نفر از دانشجویان در آستانه ی عید!”
سکانس دوم
کاغذ که از پرینتر بیرون می آید، چانه ی مادرم شروع می کند به لرزیدن. دلواپس نگاهم می کند.
نگاهم را می دزدم و عکس دوازده نفره را سر سفره ی هفت سین می گذارم. کنار سفره می نشینم و به یاد دستان خالی دوستان دربندی که در عطش آزادی است، اندوهگین می شوم. می دانم که دیوار بلند اوین فاصله ای است میان آنها و خانواده هاشان که عید را آنسوتر با یدک کشیدن اسم آزادی، انتظار می کشند…آغاز سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری خورشیدی…پدر اولین تفال را که می زند، حافظ را همراه تر از همیشه می یابیم : “عید است و آخر گل و یاران در انتظار”.
لبخند می زنیم بی خبر از اینکه سفرهای عیدی خانواده های منتظر را چکمه های جور از هم پاشیده است.
سکانس سوم
زنگ تلفن خوابم را آشفته می کند. خبر را می شنوم اما مغزم از تحلیل شنیده ها باز مانده است: “ده نفر از دوستانم را که به قصد دلجویی از خانواده های دانشجویان دربند، راهی عید دیدنی بودند، دستگیر کرده اند”.
دوستان برابری خواهم را به جرم “قصد دیدار” با تعقیب و پیگیری دستگیری کرده اند، درست زمانی که روانی دیگری دارد نقشه ی خودسوزی اش مقابل مجلس را طراحی می کند، پدری دخترش را به هوای زمزمه های ناخوشایند خفه می کند، مددکاری بدن نحیف کودک بی سرپرستی را بی رحمانه می سوزاند، خواستگار سرخورده ای به آینده ی معشوقه اسید می پاشد و تریلرهای محرمانه از ایست بازرسی های جاده ای می گذرند.
سپاس که پیگیری های مجدانه تان به یادمان می آورد استبداد، عید و عزا نمی شناسد. دوستانم ششمین شب سال جدید را در اوین سحر می کنند و من تمام شب های قبل آزادیتان را روی زمین خواهم خوابید. نوبت تک تک ما نزدیک است.
http://www.autnews.us/archives/1388,01,00020215
رادیو زمانه: افزایش فشار بر بازداشتیهای امیرکبیر
کمپين بين المللی حقوق بشر در ايران: بازداشت خودسرانه فعالان حقوق زن و ممانعت از بازديد نوروزی آن ها
روایت بازداشت شبنم مددزاده؛ آیا ربودن یک فعال دانشجویی وجاهت قانونی دارد؟
نگرانی بریتانیا از وضع حقوق بشر ایران و اسرائیل
سرنوشت نامعلوم مدیرعامل سندیکای کارگران نیشکر هفتتپه
بازداشت بیش از ۱۰ نفر از اعضای کمپین یک میلیون امضا
انتقال ۱۶ تن از دراویش گنابادی به زندان اوین
عضو هيات علمی پژوهشكده اموراقتصادی و دارايی: هدر رفتن منابع دراقتصاد ايران وحشتناک است
درخواست فدراسیون بین المللی جامعه های حقوق بشر برای رسیدگی به مرگ امیدرضا صرافی در زندان













